تبليغاتX
وقتی در شب راه می رفتم
 خواب

سرم درد ميكند....قرص ميخورم...شايد آرام شوم...روسري ام را برميدارم.و محكم به دور سرم ميبندم....ديگر هيچ چيز نمي فهمم........

باران مي آيد...تند و ريز....مي دوم...باران مي آيد...دانه هاي باران به صورتم مي خورند...سريع و بي پروا....دستهايم را باز ميكنم.....سردم مي شود.....مي دوم....نفسم به شماره افتاده....گل هاي نرگس هنوز در دستانم جا خوش كرده اند.....باران گل هايم را خيس خيس كرده است....دستي نرگس ها را مي گيرد....مي دوم...يه جفت چشم...با ظرافت تمام.....دويدنم را مي پايد...

گل هاي نرگس.....باران خيس....و حضور تو......ناگهان گرمم مي شود..

|+| نوشته شده توسط شبرو در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت 2:55 بعد از ظهر