|+| نوشته شده توسط شبرو در چهارشنبه نهم فروردین 1385 و ساعت 7:43 بعد از ظهر
درباره وبلاگ
وقتی در شب راه می رفتم ودر جستجوی پناهگاه گرمی بودم از کنارم گذشت گفتم:«هی نگاه کن! روی مژه هایت دانه های برف ریخته است» و او گفت: «این برف نیست پرهای بالشی است که خدا در آسمان تکانده است...» وسپس لبهای خندانش را گشود تا برفی را فوت کند وما هر دو خندیدیم بعد به چشمانش نگاه کردم ودیدم که چشمانش, گرمترین پناهگاه جهان است...