تبليغاتX
وقتی در شب راه می رفتم
 

هميشه در زندگي چيزي وجودداشته است كه برايش گريه كنم

چيزهايي كه نمي شود به هر كسي گفت و بايد آنها را هق هق در خودم گريه كنم

چيزهايي كه مثل لذت و درد در وجودمان گم مي شود

|+| نوشته شده توسط شبرو در دوشنبه چهاردهم شهریور 1384 و ساعت 7:5 بعد از ظهر  
 

از آسمان سكوت مي باريد.روي نيمكت نشسته بود و به قبل تر ها فكر مي كرد.همه ي روزايي رو كه با هم خنديدن و گريه كردن يادش اومد.تمام خاطرات خوب و قشنگ رو كه با اون داشت مث يه پرده از جلوي چشاش رد ميشد- شايد به خاطر همين بود كه هيچ جا رو نمي ديد-

...شب شده بود و سرما از روي لباس نازكش به بدنش نفوذ مي كرد ولي نمي فهميد،خيلي تو فكر بود

دستي به پشتش خورد.برگشت نگاهش كرد ، خودش بود اما..

عوض شده بود...

|+| نوشته شده توسط شبرو در یکشنبه سیزدهم شهریور 1384 و ساعت 1:1 بعد از ظهر