|
سر وصدايش تمام شهر را پر كرده بود.صداي ضجه وزاري اش "مو به تن آدم سيخ ميكرد" لحظات مانند كش تير وكمان پسرك ده ساله كش مي آمد والبته كاريش هم نمي شد كرد.بايد وقتش فرامي رسيد. صدايش در اعماق چشمان منتظران گم شد..... طفلي چه دلي داشت مسئول اعدام!! |+| نوشته شده توسط شبرو در پنجشنبه بیستم مرداد 1384 و ساعت 7:54 بعد از ظهر سلام عزيزم: ديروز داشتم فكر ميكردم چقدر خاطره ها تلخ اند با تمام شيريني هاشون وقتي يادشون ميفتي بيشتر از اينكه شاد بشي غمگين ميشي ميدوني! هيچوقت از خاطره نوشتن خوشم نمي آد.چون وقتي ميخونمشون دلم خيلي خيلي ميگيره.من كه اينجوريم . ولي تو رو نميدونم. |+| نوشته شده توسط شبرو در دوشنبه هفدهم مرداد 1384 و ساعت 3:37 قبل از ظهر سلام عزیزم: میدونی تا به حال فکر کردی چرا همیشه تو آسمون ستاره های پر نور و انتخاب میکنیم؟آخه این که خیلی بده.ستاره کوچولو های کم نور دلشون میشکنه. من که تصمیم گرفتم از این به بعد ستاره کوچولو ها رو بیشتر تر دوست داشته باشم.تو چی؟ |+| نوشته شده توسط شبرو در شنبه پانزدهم مرداد 1384 و ساعت 12:26 بعد از ظهر |
|
