تبليغاتX
وقتی در شب راه می رفتم
 

چه زیر آسمون نیلی تابستون وقتی به آسمون نیگاه می کنم یاد چشمات بیفتم که چه ساده و معصومانه قشنگند. یاد اون شبی بیفتم که تو اون شب زیر آسمون مهتابی قشنگ قدم زدی و من میدونستم به چی فکر میکنی...

سلام عزیزم:

همیشه آسمون تو شب برام معمولی بوده ولی دیگه برام معمولی نیست یعنی از اون شب که آسمون خیلی قشنگ مهتابی شده بود که تو گفتی یه عالم زیر آسمون مهتابی قشنگ قدم زدی ومن می دونستم به چی فکر میکنی در حالیکه فرسنگ ها از تو دور بودم. به خودم قول دادم که همیشه چه زیر لحاف سیاه سرما چه زیر آسمون نیلی تابستون وقتی به آسمون نیگاه می کنم یاد چشمات بیفتم که چه ساده و معصومانه قشنگند. یاد اون شبی بیفتم که تو اون شب زیر آسمون مهتابی قشنگ قدم زدی و من میدونستم به چی فکر میکنی...

|+| نوشته شده توسط شبرو در سه شنبه یازدهم مرداد 1384 و ساعت 3:18 قبل از ظهر  
 

تا حالا تو شب راه رفتین؟ اولش چیزی نیست جز سیاهی و ترس ولی بعد چشمات عادت میکنه به تاریکی.سرتو بلند میکنی و به آسمون نیگاه میکنی و یه ستاره خوشگل پر نور و انتخاب میکنی . تمام مدت با ستاره حرف میزنی و باهاش دردو دل میکنی.اونوقته که دیگه با شب یکی میشی.

|+| نوشته شده توسط شبرو در یکشنبه نهم مرداد 1384 و ساعت 3:24 قبل از ظهر