تبليغاتX
وقتی در شب راه می رفتم
 آغاز
سلام

برگشتم درست بعد از يك سال......

|+| نوشته شده توسط شبرو در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 و ساعت 10:59 قبل از ظهر  
 به یاد پوپک گلدره

نگاهت را

چه آرام از من گرفتي

من ساعت ها

ساعت ها

محض چشمهايت

انتظار آمدنت را كشيدم

تو اما

چه بي صدا رفتي......

|+| نوشته شده توسط شبرو در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت 0:1 قبل از ظهر  
 خواب

سرم درد ميكند....قرص ميخورم...شايد آرام شوم...روسري ام را برميدارم.و محكم به دور سرم ميبندم....ديگر هيچ چيز نمي فهمم........

باران مي آيد...تند و ريز....مي دوم...باران مي آيد...دانه هاي باران به صورتم مي خورند...سريع و بي پروا....دستهايم را باز ميكنم.....سردم مي شود.....مي دوم....نفسم به شماره افتاده....گل هاي نرگس هنوز در دستانم جا خوش كرده اند.....باران گل هايم را خيس خيس كرده است....دستي نرگس ها را مي گيرد....مي دوم...يه جفت چشم...با ظرافت تمام.....دويدنم را مي پايد...

گل هاي نرگس.....باران خيس....و حضور تو......ناگهان گرمم مي شود..

|+| نوشته شده توسط شبرو در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت 2:55 بعد از ظهر  
 به شاهزاده کوچولو

يادت نيست

لحظه هاي مكرر بودن را

با هم بودن را

اما دست كم

مرا يادت باشد........

|+| نوشته شده توسط شبرو در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 0:51 قبل از ظهر  
 به هدا

وقتي رفتي..

من ماندم و خاطره عبور ِ مبهم ِ تو...

|+| نوشته شده توسط شبرو در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 11:28 قبل از ظهر  
 

آهاي!......

بهت ميگم من بادبادكم...........

ولي

يادت باشه نخ بادبادك رو ول نكني.....

|+| نوشته شده توسط شبرو در چهارشنبه دهم خرداد 1385 و ساعت 7:19 بعد از ظهر  
 

هان!

تو هماني

شاهزاده ي كوچكي

كه اخر قصه هاي مرا مي نويسد

|+| نوشته شده توسط شبرو در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 5:13 بعد از ظهر  
 

ثانيه ها از هم سبقت مي گيرند

انگار در همين يك قدمي

چند تا از ثانيه ها  با هم تصادف كرده اند..........

|+| نوشته شده توسط شبرو در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 و ساعت 10:8 بعد از ظهر  
 

ميان درختان بهار نارنج

به ياد شكوفه هاي صورتي درخت همسايه

همه جا رو گشتم از تو.............

|+| نوشته شده توسط شبرو در شنبه نوزدهم فروردین 1385 و ساعت 4:47 بعد از ظهر  
 

سال ها قبل

يادم نيست كِي...

كسي فرياد مي زد:آهاي تو كه اين همه دوري از من...

|+| نوشته شده توسط شبرو در چهارشنبه نهم فروردین 1385 و ساعت 7:43 بعد از ظهر